مامنتظرمنتقم فاطمه هستیم


ای قلم در حرفهایت اثری نیست / برای من از آشنا خبر نیست

ای خدا ، این جمعه هم آمد و رفت / از یوسف فاطمه خبری نیست . . .

.

.

.

یقین بدان که اثر می‌کند دعای فرج / و از عنایت آن صاحب‌الزمان برسد

شروع دفتر باور به نام او زیباست / اگر که ختم غزل هم به پای آن برسد . . .

.

.

.

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت / دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت / هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت

.

.

.

اذان جمکران شوری به پا کرد /  دلم را از غم عالم جدا کرد

صبا را گشته بودم محرم راز /  مرا با رمز غیبت اشنا کرد . . .

.

.

.

با توام ای دشت بی پایان سوار ما چه شد / یکه تاز جاده های انتظار ما چه شد؟

آشنای” لا فتی الا علی” اینجا کجاست؟ / صاحب” لا سیف الا ذوالفقار “ما چه شد؟

.

.

.

نازم آن رعنا قدت را، خال رویت را لبت را / با غم غیبت چه سازی روزهایت را شبت را

ای گل نرگس کجایی؟ دردمندان را دوایی / گوشه چشمی نمایی این مریضان غمت را

 

 

.

.

.

سلام بر انتظار

منم و جمعه های بی سامان / منو و این ندبه های بی پایان

در این کویر پر زسراب / کجاست آن باران . . . ؟

.

.

.

آقا نگاهت جای آهوهاست، می دانم / دستان پاکت مثل من تنهاست، می دانم

آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد / جای دل تو وسعت دریاست ، می دانم . . .

.

.

.

خدایا ! زنده کن شوق دعا را / شبی سرشار کن از خویش ما را

ببین چشم انتظاران بهاریم / پر از آیینه کن تقویم ها را  . . .

.

.

.

ای سبز پوش کعبه دلها ظهور کن / از شیب تند قله غیبت عبور کن

درد فراق روی تو ما را زغصه کشت / چشم انتظار عاشق خود را صبور کن . . .

.

.

.

هر هفته تلخ امد رد شد نیامدی / خورشید زیر سایه لگد شد نیامدی

بغضم شکست تکه ابری بباردت / اب از گلوی حوصله رد شد نیامدی . . .

.

.

.

یک عمر میله های قفس را شمر ده ام / با شوق دستهای تو یا ایها العزیز

من سوگوار بر سر هر دار می روم / شاید شوم فدای تو یا ایها العزیز . . .

.

.

.

ای از من بگو آن دلبر جانانه را / گاه گاهی یادکن این خسته دیوانه را

جای او در خانه دل باشدو ما غافلیم / در میان خانه گم کرده ایم صاحب خانه را . . .

.

.

.

کاش می شد که منم لایق دیدار شوم / از همه دل کنم از غیر تو بیزار شوم

کاش می شد که نقاب از رخ خود بر داری / روی تو بینم و آنگه به سر دار شوم . . .

.

.

.

با کدام آبــرویـی روز شمـارش باشیم / لحظه ای در نظر چشم خمارش باشیم

کاروان سحـرش بــهـر هـمـه جـا دارد / تا که جا هست چرا گرد و غبارش باشیم . . .

.

.

.

و امروز هم گذشت تو اما نیامدی / آه ای رسول خاتم غمها! نیامدی

گشتم پی مقام سلیمان خویشتن / من دیو سیرتم که تو پیدا نیامدی ؟

هر گوهری برای مباداست، نازنین! / حالا شده است روز مبادا، نیامدی . . .

.

.

.

 

ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت / دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت

هم بام فلک پایگه قدر و جلالت / هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت

عیسی به شمیم نفست روح گرفته / دل بسته دو صد یوسف صدیق به چاهت

دل های خدایی همه چون گوی به چوگان / ارواح مکرم همه درمانده ی جاهت

از عرش خداوند الی فرش، به هر آن / هستند همه عالم خلقت به پناهت

دائم صلوات از طرف خالق و خلقت / بر روی سفید تو و بر خال سیاهت

زیباتر و بالاتری از آنکه به بیتی / تشبیه به خورشید کنم یا که به ماهت

سوگند به چشمت که رسولان الهی / هستند به محشر همه مشتاق نگاهت

زیبد که کند ناز به گلخانه ی جنت / خاری که شود سبز در اطراف گیاهت

این نیست مقام تو که آدم به تو نازد / عالم به تو خلاق دو عالم به تو نازد


+نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٢ساعت٦:٤۳ ‎ب.ظتوسط احمدسلیمانی فر | منتظران ()