مامنتظرمنتقم فاطمه هستیم

مثل هر بار برای تو نوشتم:



دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد،


"همه گویند به انگشت اشاره،

                          مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟ تو کجایی؟ تو کجایی..."

 

 

مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش زیاد است

که گویند به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!

و گویند چرا این همه مشتاق، ولی او سپهش یار ندارد!

تو خودت! مدعی دوستی و مهر شدیدی!


که به هر شعر جدیدی،


ز هجران و غمم ناله سرایی، تو کجایی؟

تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟


تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟


چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟


چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟


چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟


چه کسی راه به روی تو گشوده؟

چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد،


چه زمان ها  که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...



و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی کجایی!؟


و ای کاش بیایی...!

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ساعت۸:٥۳ ‎ب.ظتوسط احمدسلیمانی فر | منتظران ()