مامنتظرمنتقم فاطمه هستیم

تا کی ؟

 

تاکی شب به شب، به نیت سرودن

 

غزلی عاشقانه برایت، مرثیه ای سوگوار برای خودبسرایم؟

 

تاکی غبار طعنه ها و نیش خند منکرانت، تبسم های معصوم روحم را به زهر خندی تلخ

 

بدل کند؟

 

تا کی کودکان بهانه گیر چشمانم را با لالایی نامت، به دنیای رویایی خواب بکوچانم و با

 

کابوس نبودنت، تنها گذارمشان؟

 

تاکی مدار عقربه های ساعت را به سمت طلوع جمعه ای زلال بچرخانم و غروب های

 

خاکستر جمعه ها را شماره کنم؟

 

تاکی امید آمدنت بهانهای باشد برای ادامه حیات گلهای حیاطمان، و تو نیایی؟

 

تاکی صبحبه صبح، چمدان آمدنت را ببندم و به نیت همراهی ات، جنازه روحم را به تک

 

تاکی ایستگاه های جهان بکسانم و شب به شب، چمدان نیامدنت را به خانه برگردانم؟

 

تاکی سلام هایمان را برایت پست کنم و نشانی ات را پشت پاکت ننویسم؟

 

تا کی کفش های سر سخت زندگی ام، پرسه زدن را تجربه کنند و کوچه باغ بودنت را رد

 

نشوند؟

 

تا کی چارچوب قاب عکست را ، بی وجود عکسی ، بر چهار دیواری تنهایی ام میخکوب

 

کنم؟

 

تاکی ؟تاکی ؟تاکی ؟

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦ساعت۳:۱۳ ‎ب.ظتوسط احمدسلیمانی فر | منتظران ()