مامنتظرمنتقم فاطمه هستیم

یا مهدی

خورشید من بر آی...

دل را زبی خودی سر از خود رمیدن است
جان را هوا ی از قفس تن پریدن است

 

از بیم مرگ نیست که سر داده ام فغان
بانگ جرس ز شوق به منزل رسیده است 

دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شکر گریبان دریدن است

 

شامم سیه تراست ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است

سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است 

بگرفت آب و رنگ ز فیض حضور تو
هر گل دراین چمن که سزاوار دیدن است
 
با اهل درد شرح غم خود نمی کنم
تقدیر قصه ی دل من ناشنیدن است
 
آن را که لب به دام هوس گشت آشنا
روزی (امین) سزا لب حسرت گزیدن است
گل

 شاعر:حضرت آیت الله خامنه ای (مدظله العالی)

((امین : تخلص آیت الله خامنه ای در غزل))

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ساعت۸:٢٢ ‎ب.ظتوسط احمدسلیمانی فر | منتظران ()