مامنتظرمنتقم فاطمه هستیم

دل به داغ بی کسی دچار شد نیامدی

چشم ماه و آفتاب تار شد نیامدی

سنگ های سرزمین من در انتظار تو

زیر سم اسب ها غبار شد نیامدی

چون عصای موریانه خورده دستهای من

زیر بار درد تارومار شد نیامدی

ای بلند تر زکاش و دورتر زکاشکی

روزهای رفته بی شمار شد نیامدی

عمر انتظار ماحکایت ظهور تو

                                         قصه بلند روزگار شد،نیامدی

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱۸ساعت۱٠:٥٢ ‎ب.ظتوسط احمدسلیمانی فر | منتظران ()