مامنتظرمنتقم فاطمه هستیم

و إذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما (1)

مؤمنان چنین‏اند، اگر ببینند مردم نادان سخن زشت گویند، آنان راه مسالمت پویند، بزرگوارانه پاسخ دهند، تا از شر ایشان برهند. گفتار آنان استوار است و پذیرفته گردکار، بر جاهلان نمى‏تازند، و با مهربانى درونشان را آرام مى‏سازند. ادب قرآن چنین است و دستور پیغمبر این، و خاندان رسول این ادب را از جد خود میراث بردند که «و انک لعلى خلق عظیم» (2) .

روزى به مردمى گذشت که از او بد مى‏گفتند فرمود:

اگر راست مى‏گویید خدا از من بگذرد و اگر دروغ مى‏گوئید خدا از شما بگذرد. (3)

روزى مردى برون خانه او را دید و بدو دشنام داد. خادمان امام بر آن مرد حمله بردند.

ـ على بن الحسین گفت:

ـ او را رها کنید. سپس بدو گفت:

آنچه از ما بر تو پوشیده مانده بیشتر از آنست که می دانى. آیا حاجتى دارى؟ مرد شرمنده شد و امام گلیمى را که بر دوش داشت بر او افکند و فرمود هزار درهم به او بدهند.

مرد از آن پس می گفت گواهى می دهم که تو فرزند پیغمبرى (4)

از «زهرى» پرسیدند، على بن الحسین را دیدى؟ گفت:

ـ آرى. و کسى را از او فاضلتر ندیدم. به خدا ندیدم در نهان دوستى و در آشکارا دشمنى داشته باشد.

ـ چگونه چنین چیزى ممکن است؟

ـ چون هر کس دوست او بود، از دانستن فضیلت بسیار وى بر او حسد مى‏برد و اگر کسى با او دشمن بود به خاطر روش مسالمت‏آمیز وى دشمنى خود را آشکار نمیکرد. (5)

هشام بن اسماعیل که از جانب عبدالملک حاکم مدینه بود بر مردم ستم بسیار کرد چون از کار برکنارش کردند، مقرر شد براى تنبیه وى او را برابر مردم برپا بدارند تا هر کس هر چه می خواهد بدو بگوید. هشام می گفت جز على بن الحسین از کسى نمى‏ترسم. هشام از تیره بنى‏مخزوم است و این تیره از دیرزمان با بنى‏هاشم دشمن بودند و این مرد در مدت حکومت خود در مدینه على بن الحسین (ع) را فراوان آزار میکرد و به خاندان پیغمبر (ص) سخنان زشت مى‏گفت. روز عزل او امام کسان خود را گفت مبادا به هشام سخن تلخى بگوئید و چون خود بدو رسید بر وى سلام کرد هشام گفت: «الله اعلم حیث یجعل رسالته» (6) (7) .

روزى مردى او را دشنام گفت. على بن الحسین خاموش ماند و بدو ننگریست. مرد گفت:

ـ با توام! و امام پاسخ داد:

ـ و من سخن تو را ناشنیده می گیرم! (8)

روزى مردى از خویشاوندانش نزد وى رفت و چندانکه توانست او را دشنام داد. امام در پاسخ او خاموش ماند چون مرد بازگشت به کسانى که نزد او نشسته بودند گفت:

ـ شنیدید این مرد چه گفت؟ مى‏خواهم با من بیائید و پاسخى را که بدو می دهم بشنوید! گفتند :

ـ مى‏آئیم و دوست می داشتیم همین‏جا پاسخ او را می دادى.

امام نعلین خود را پوشید و به راه افتاد و میگفت: «و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین» (9) همراهان او دانستند امام سخن زشتى بدان مرد نخواهد گفت. چون به خانه وى رسید گفت:

ـ بگوئید على بن الحسین است. مرد بیرون آمد و یقین داشت امام به تلافى نزد او آمده است . چون نزد او رسید على بن الحسین گفت:

ـ برادرم! ایستادى و چنین و چنان گفتى! اگر راست گفتى خدا مرا بیامرزد. اگر دروغ گفتى خدا ترا بیامرزد.

مرد برخاست و میان دو چشم او را بوسید و گفت:

ـ آنچه درباره تو گفتم از آن مبرائى. و من بدان سزاوارم! و راوى حدیث گوید، آن مرد حسن بن الحسن بود (10) می گفت هیچ خشمى را گواراتر از آن خشم که به دنبال آن شکیبائى باشد ندیدم. و آنرا با شتران سرخ مو عوض نمیکنم. (11)

مردى که پیشه مسخرگى داشت و با خنداندن مردم از آنان چیزى مى‏ستد به گروهى گفت: على بن حسین مرا عاجز کرد. هر کار می کنم نمی توانم او را بخندانم و من باید او را بخندانم !

روزى امام با دو بنده خود به راهى مى‏رفت آن مرد پیش رفت و رداى امام را از دوشش برداشت . امام برجاى خود ایستاد و دیده از زمین برنمى‏داشت. بندگان او در پى مسخره دویدند و ردا را از او گرفتند و برگرداندند. امام پرسید:

ـ این مرد که بود؟

ـ مرد مسخره‏اى است که مردم را مى‏خنداند و از آنان چیزى می گیرد.

ـ بدو بگوئید خدا را روزى است که در آن روز مسخره‏پیشگان زیانکارانند. و جز این چیزى نگفت. (12)

از یکى از موالى خود ده هزار درهم وام خواست. مرد گروگان طلبید. على بن الحسین پرزه‏اى از رداى خود کند و بدو داد و گفت این گروگان تو!

مرد چهره درهم کشید. على بن الحسین پرسید:

من بیشتر پاى بند گفته خود هستم یا حاجب بن زراره؟

ـ تو!

چگونه است که کافرى چون حاجب بن زراره کمان خود را که پاره چوبى است گروگان می دهد (13) و به وعده خود وفا می کند و من به وعده خود وفا نمی کنم؟

مرد پذیرفت و مال را باو داد. پس از چندى گشایشى در کار امام پدید آمد. وامى را که به عهده داشت نزد آن مرد برد و گفت:

ـ این طلب تو. گروگان مرا بده!

ـ فدایت شوم، آنرا گم کردم!

ـ در این صورت حقى به من ندارى. آیا ذمه چون منى را خوار می شمارى؟

ـ مرد آن پرزه را از حقه‏اى که داشت بیرون آورد و بدو داد. على بن الحسین پرزه را گرفت و مال را بدو سپرد. (14)

و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین. (15)

خشم خود را بر خود چیره نکردن، بخشودن خطاکاران و شفقت بر ناتوانان از خصلت خاص و شناخته رسول خدا بود، تا آنجا که قرآن او را بدین خوى نیکو ستود «و إنک لعلى خلق عظیم »(16) همه فرزندان او که پیشوایان امت‏اند، ازاین مزیت برخوردارند، و على بن الحسین (ع) چهره درخشان این صفت عالى انسانى است.

روزى کنیزک او آفتابه‏اى داشت و بر دست او آب مى‏ریخت. ناگاه آفتابه از دستش افتاد و جراحتى بر امام وارد ساخت. کنیزک گفت:

ـ خدا مى‏فرماید آنانکه خشم خود را مى‏خورند!

ـ خشم خود را فرو خوردم!

ـ و بر مردم مى‏بخشایند.

ـ خدا از تو بگذرد!

ـ و خدا نیکوکاران را دوست میدارد!

ـ و تو را در راه خدا آزاد کردم (17)

پى‏نوشت‏ها:

1. القلم: 5

2. الفرقان: 62

3. مناقب ج 4 ص 158

4. کشف الغمه ج 2 ص 81 و نگاه کنید به صفة الصفوه ج 2 ص 56

5. علل الشرایع ص 230

6. خدا می داند رسالت خود را کجا قرار میدهد. انعام: 124

7. تاریخ یعقوبى ج 3 ص .28 طبقات ج 5 ص 163 مناقب ج‏4 ص .163 کشف الغمه ج 2 ص 100 تاریخ طبرى ج 8 ص .1184 ارشاد ج 2 ص 147

8. مناقب ج 4 ص .157 کشف الغمه ج 2 ص 101 الصواعق المحرقه 201

9. و فروخورندگان خشم و بخشندگان مردم. و خدا نیکوکاران را دوست میدارد. (آل عمران: 134)

10. ارشاد ج 2 ص .146 اعلام الورى ص 261 و نگاه کنید به مناقب ج 4 ص 157 و صفة الصفوة ج 2 ص .54

11. بحار ص 74 ج 46 از امالى شیخ طوسى، شتران سرخ مو نزد عرب بسیار گرانبهاست.

12. بحار ص 68 از امالى صدوق

13. داستان کمان حاجب بن زراره و گرو گذاردن آن نزد کسرى در عرب مثل شده است. و آن چنانست که انوشروان بنى تیمتم را از در آمدن به چراگاههاى عراق ممانعت کرد و گفت آنان در این سرزمین فساد خواهند کرد، حاجب ضامن قوم خود شد و کمان خودش را نزد کسرى بگروگان نهاد . براى تفصیل رجوع به شرح حال حاجب در کتابهاى تذکره و از جمله رجوع به لغت نامه شود .

14. مناقب ج 4 ص 131

15. و فروخورندگان خشم و بخشایندگان بر مردم، و خدا نیکوکاران را دوست میدارد (آل عمران : 134)

16. القلم: 4

17. ارشاد ج 2 ص 146 ـ .147 کشف الغمه ج 2 ص .87 مناقب ج 4 ص 157 اعلام الورى ص 262

کتاب: زندگانى على بن الحسین

نویسنده: دکتر سید جعفر شهیدى

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٦ساعت۱٢:۱٦ ‎ق.ظتوسط احمدسلیمانی فر | منتظران ()